تبليغاتX
saramehr

شنبه صبح با مادرم ایران صحبت کردم . گفت که می رود تا آزمایش های پیش از عمل را انجام دهد . ساعت یک بود که باز هم تلفن کرد و از حالش و این که می خواهد برود به خانه و روز دوشنبه برای عمل بستری شود گفت . بیمارتر از ان بودم که خیال همیشه سرگردان و نگرانم به طیران دراید و سوال پیچش کنم . باور کردم و به خانه رفتم ،بی جان و بی رمق .

ساعت پنج به رسم معمول هرروزه شماره ی خانه را گرفتم خبری نبود یعنی کسی گوشی را برنداشت . به همراه افروز زنگ زدم خیلی راحت خبر داد که مامان عمل کرد .

من دور از دیارم ( چقدر شما دوستان این عبارت را از من می شنوید !!! ) با این چنین خبری ! سیلاب اشک سرازیر می شود و همدم لطیف تر از گلم کنارم می نشیند با لحنی بچگانه اما سخنانی که سالها از سنش بیشتر می نماید ارامم می کند .

ایران را همیشه ایران صدا می کردم هم پدرم این گونه دوست داشت هم من عاشق این کهن دیار این گونه بیشتر می پسندیدم. کلام تقدیمی پایان نامه ام نیز این بود : به کهن بوم و برم و مادرم ایران

ایران قامتی بلند دارد سرفراز چون کهن بوم و برم ایران یا بهتر بگویم داشت . کوه های سربلند نقش را با پدرم بود و زیبا بر فراز می رفت با ان قامتی که سالها بود خم نه اما کج شده بود . علیرضا وقتی گفت که اصلا صاف راه رفتن مادر را ندیده است وحشت کردم که دیریست ایرانم این چنین شده بود . دنبال آغاز و علتش بودم که سرو سهی قامت بهمن را به یاد اوردم درست بود اغازش به شکستن سرو قامت بهمن نیک اندیش برمی گشت . بهمن بهمن همو که در روز بهمن از ماه اردیبهشت امده بود و چون سرو راست و چون نامش نیک اندیش بود . بله ایران از همان گاه ...!

سروش ( ته تغاری ) گفت که مادر دیگر راست شده است و  راست راه می رود و خودش گفت که دیگر پاهایش درد نمی کند اما صدایش گاه گاهی می گیرد و این یعنی این که او نمی تواند بازیگر خوبی باشد حتی اگر کارگردانش بهترین جراح مغز و اعصاب شیراز باشد .

صدایش را چه کسی خوب خواهد کرد ؟ گلویش هزاران خراش دارد آن جا که ناله سر داد در پی تابوت فریدون و بهمن و سارایش .

مهربانم چشمهایت را که هر شب با اشک مصنوعی تسلا می بخشی چه کسی مداوا خواهد کرد.

غمباد گلویت را فراموش نکرده ام .غمبادی که قطره های ید هم کاملا محوش نساخت

جانم به فدای دل پر داغت ! داغ های دلت را کدام مرهم ارام خواهد کرد . نمی گویم دردت به جان بی قرارم که داغ و درد فرزند سخت است ای کوه بی بدیل !

دوستت دارم و نیایش خوب گفت که اگر من دختر خوبی بودم هرگز این چنین از تو دور نمی شدم.

آرام جانم سرو قامتت از هر گزندی دور باد .

+ نوشته شده توسط niayesh در چهارشنبه پنجم بهمن 1390 و ساعت 11:26 |

یک روز مرخصی بودم بانو بیماربود و من در معیتش.بگذریم که مختصر تبی بود و پدر جانشان بر این باور بودند که آتش است و الخ ...!

خانه نشینی را دوست دارم .یادم می آید من و افروز تابستانها تعداد روزهای بیرون نرفتنمان را به رخ هم می کشیدیم اما در این میان سارا سرشار از شور زندگی بود بانشاط و سرزنده ، گویی گلش را در ازل از دیگر خاکی سرشته بودند و این بود که با ما دوخواهر فرسنگها نشاط و شادی دور بود.

می گفتم به اداره که آمدم پس از یک روز دیدم آقای تورانی - که عمرش دراز باد - تغیر دکوری داده اند دلنشین .میز مرا که پیش از این در دید کامل بود و هر روز باید با بسیاری چاق سلامتی می کردم در گوشه ای گذاشته اند که به به با گلدان بنجامینی در روبرویش حسابی استتار گشته ایم و لذت می بریم درحد لالیگا گویی میزکارم را زیر درختی در باغ ارم شیراز گذاشته باشند به به ...!حتی جایی برای صندلی ارباب رجوع هم نیست به به ...!

فکر میکنم آرام آرام دارم به چادری و گوسفندی و سگی نزدیک می شوم . می خواهم از آپارتمان نشینی هم خود را خلاص کنم . می خواهم شانه هایم را راست کنم و آنگاه در گوشه ای سبز رکوعی روم به قامت قیامت.

+ نوشته شده توسط niayesh در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390 و ساعت 9:54 |

من در شب یلدا چشمانم باز شد .یعنی همزمان با مهر (میترا ).اما می گویم سیاه بود و به درازا کشید تا بدانیم رنج به اوج که رسید و تاریکی نیز امید گشایش است و روشنی .اگرچه ...!

هیچ گاه این اندازه در زادروزم دلگیر و غمین نبوده ام .در راه اداره بغضی غریب گلویم را می فشرد و نمی دانستم از بیماری پدر است یا دیگر چیزی ؟!!

پیامک های تبریک شروع شده بود .در پاسخ برادرزاده های پرمهرم نوشتم : ممنون امید که پایان این شب بلند ، بامدادی سپید باشد با شفای ستون زندگی ما.

برادرزاده ام که ظاهرا در اتوبوس بود و یادی از دل بیقرارم کرده بود در پیامی طنزآلود و به اندوه آمیخته پاسخ داد : « ای چطور به مغز همیشه آماده ات رسید . بغضم در اتوبوس جلوی مردم ترکید. آمین »

دیری نگذشت پیامی از مریم همراهم داشتم که دیریست بر بالین پدر بیمارش شب را به روز رسانده بود : « دیدی آخر که چنین عشوه خریدیم و برفت ...» زود شماره اش را گرفتم اما خاموش بود . بزرگوار است حتی به من گرفتار غربت فرصت همدردی نداد . در نبود و هجر سارا لحظه به لحظه همراهم بود و حالا از همراهی اش محرومم.

عجب سر پنجه ای دارد این شاهین قضا شاید نمی داند که ما دیگر نه کبک خرامانیم و نه قهقهه ای سر داده ایم .پس از چه رو رهایمان نمی کند این بی سامان نمی دانم.

یلدایتان سرشار از گرمی و مهر باد .

مرا ببخشید که نمی توانم شادبنویسم.


+ نوشته شده توسط niayesh در چهارشنبه سی ام آذر 1390 و ساعت 11:7 |

شیراز بودم . با اتوبوس رفتیم . تحمل نداشتم تا عصر جمعه صبر کنم . دو روز هم دو روز بود .سروش را یک سال و نیم بود ندیده بودم و پدر را از عید .

پایان سخن پیشینم پدر بود و نمی دانستم چرا ؟ به شیراز رفتم افروز به استقبالم آمد . به راننده گفتم که می شود مرا زیر قرآن پیاده کند ؟ راننده منظورم را نفهمید و دو مسافر شیطان با پوز خند گفتند که دروازه قران و به خیال خامشان من تازه وارد بودم غافل از این که شیرازی ها آن جا را همیشه زیر قران گفته اند و در سایه اش بالیده اند.

ورودم به خانه و روبرو شدن با پدری که از جان دوست تر می دارمش جانم را به لب رساند . کلاهی برسر گذاشته بود تا من نبینم ریزش موهایی را که تجربه و خزان هم نتوانسته بود کاملا سفیدش سازد . اشک امانم نداد به اتاق افروز پناه بردم و جای مشت های سروش را دیدم که با هر تار موی پدر بر دیوار کوفته بود .

نمی دانم ایرانم چگونه تاب آورده بود این همه را از من پنهان سازد او که بی بی سی وار هر روز تمام رخدادهای ریز و درشت شیراز را در گوشم زمزمه می کند. گفت که پدر نمی داند و سه ماه است که هر روز خوراکشان اشک است . چه استوار است این زن با دو داغ بزرگ بر دل و مهره هایی که دیریست جا به جا شده .

پدر هنوز هم استوار است . اگرچه با آن همه هیبت دیگر دوست ندارد زیاد در جمع حاضر شود .

پدر والا ست و والا تبار از نسلی که هماره بر فراز بوده از زهدان بانویی که گوهری بود چون نامش.

پدر برای من یک دنیا بودن است . 

اشک امانم نمی دهد که زیر این تاق آبی ...!

+ نوشته شده توسط niayesh در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390 و ساعت 10:25 |


این روزها هوای دلم کاملا محرمی است . حال شگفتی است خلسه ی کامل .فارغ فارغ .در خلوتم بوی بهشت به مشام می رسد ، بهشت یعنی رهایی . 

من از محرم به زینب که می رسم ، بیشتر می آموزم . زینب جان ! چسان می اندیشی و از کجا دریافته ای این همه بزرگی  را  که میان بحر خون  هم خونانت ، این چنین فریاد سر می دهی ؟!! ای من فدای زبانت  ای عقیله ی عرب .

چه می بینی در ورای سر بریده ی برادرت ، در گلوی پاره ی اصغرت و ... که این همه فصیح ، تمام بودن را معنا می کنی.

زینب ای نامت برای همیشه ی تاریخ بر فراز ، چه درس ها که می آموزم آنگاه که به این کلامت می اندیشم . من با این  کلامت به بهشت رهایی می رسم.

کلام الکن من هرگز در خور بزرگی تو نیست افسوس و صد دریغ !

راهی شهرم می شوم .برایتان اگر توفیق شود در شاه چراغ دعا خواهم کرد.

+ نوشته شده توسط niayesh در سه شنبه هشتم آذر 1390 و ساعت 14:4 |

پاییز بود و برگ ریز خزان . پدر فرمان کوچ داده بود .او که بین او و خدا همیشه دچار شرک شده ام فرمان داده بود و من مگر تاب داشتم و دارم که در برابرش سخنی بگویم. پدر فرمان داد و نه او می دانست و نه من که این راه برایم پایانی نه خواهد داشت و بریده ام خواهد کرد از هر چه هست . این کوچ آغاز بی پناهی ام بود دیگر نه از نوازشهای بی بی نجفی اثری بود و نه از بوی نان گرم خاله قیسو . دیگر صدای وانت مش رحیم که سیلندر گاز بر دوش باید می امد و کفشهایش را بعد از سنگ فرش باغ در می اورد و به بخش سیمانی پا می گذاشت خبری نبود . یادم نمی رود طنین صدایش را که می گفت : « مگر اینجا مسجد است که باید کفشم را در آورم !!!»

پدر فرمان کوچ داده بی ان که بداند حسرتی همیشگی برجانم انداخت . می گویند و می دانیم که هجرت یعنی تحول .اما برای من چنین نبود و تنها تقدیری بود که بختک وار از زادگاهم کوچاند و بر ساحل حسرتم نشاند .

پاییز بود وبرگ ریز خزان. ناهار خورده بودم رفتم کنار حوض دستهایم را بشویم که توی حوض افتادم شاید یاد نگرفتن شنایم به همین دلیل باشد  . داشتم غرق می شدم خدایم نخواست . اما کاش هرگز ...!

پدرم تمام هستی من است اگرچه خوب می دانم که ایٍثار مادرم دیگر چیزیست اما پدرم همه ی زندگی من است - سایه اش مستدام باد - عموی بزرگم شناسنامه ی دخترانش را بزرگتر گرفته بود تا برای محضری شدن عقدشان مشکلی نباشد در آن ایام پدرم شناسنامه ی مرا که سی اذر بود و شب تاریک یلدا سه ماه بزرگتر می گیرد تا زودتر به مدرسه بروم. پدرم برای من یک دنیا است همیشه آراسته آنقدر که در کنارش احساس غرور می کنیم . 

ادامه دارد.

+ نوشته شده توسط niayesh در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390 و ساعت 11:42 |

من در باغ پسته ای نوزادی و نوپایی و اندکی از کودکی ام را گذراندم درکنار آنانی که هرگز یادشان از صفحه ی جان و روحم پاک نمی شود و مهرشان حک شده روی تمام هستی ام.

دی جمشید زنی است که نامش برای من با باغ پسته ای همیشه همراه می شود .چشم که باز می کردم می دیدمش گاهی پیش از برخاستنم و گاهی پس از آن می آمد نه به چشم داشت مزدی که از سر مهر و لطف راهی خانه مان می شد و اگر خودش گرفتار بود کبری -دختر بزرگش - را می فرستاد مبادا روزی در جاری مهرش وقفه ای بیفتد .

کبری که راه می رفت پاهای به عرق نشسته اش که به کف دمپایی اش می خورد موسیقی دلنشینی داشت من نیز ارام دمپایی به پا پشت سرش راه می رفتم و هر چه پاهایم را به گونه های مختلف تکان می دادم شاید من نیز خالق موسیقی از این دست بشوم نمی شد . همان موسیقی که این روزها جزیی از روزمرگی هایم شده است .همان موسیقی که خواب همسر و دخترم را آشفته می کند و صدایشان را در می آورد که از خواب می پراندشان .

در ظفرآبادبیشتر مادرشان را دی می گفتند و من معنای این واژه را ان هنگام که با رشته ام زبانهای باستانی شد و عشقم ریشه یابی واژگان در یافتم از ریشه یda-به معنای آفریدن .همان که در واژه دادار نیز می بینیم و آنگاه بود که با تمام وجود از نیایش خواستم تا مرا دی صدا کند و نکرد .

آری دی جمشید همیشه جایی در کنار کودکی ام دارد . روزهایی صغری - دیگر دخترش- را می آورد و همبازی می شدیم . قابلمه های کوچکمان را می بردیم زیر درختهای انجیر و همان پسته ی چند صد ساله و کته می پختیم روی آتش هایی که اگرچه خیالی نبود اما نمی توانست بسوزاندمان.

چند روز پیش به او زنگ زدم . برایم خیلی دعا کرد .قلبش را عمل کرده بود واز نوه ی صغری گفت که هم سن نیایش من است. از فرزندانش که همگی خوب بالیده اند. برایم دعا کرد و شاید باور نکند که آرزو داشتم یکی از بچه هایش بودم و نه دختر بزرگ ده که برای درس خواندن راهی شهرم کرد و دارخت انجیر و باغ و بچگی را نوستالژی های من.

آن سوتر بی بی نجفی بود مامای ده . خیلی از شبها برایم قصه می گفت و از اینکه من جنین وار می خوابیدم خنده اش می گرفت . همو بود که مرا از سر سیاه دندان سفید می ترساند و من همیشه در خیال خودم دیوی را می دیدم که از قلعه ی اجدادی ام بیرون می آمد و مرا می ترساند.بی بی نجفی آنقدر خمیده بود آنگار تمام ناخشنودی های زمین را بر پشتش گذاشته بود و من همیشه در این اندیشه بودم که چگونه او را رهسپار خانه ی ابدی اش خواهند کرد.

خاله قیسو -هرگز نفهمیدم اسم اصلی اش چه بود - که نسبت فامیلی با پدرم داشت و برای مان نازکترین نان ها را زیر درخت بنه (ونوشه )می پخت و عطرش تمام ظفرآباد را پر می کرد.انگشتری بر دست داشت و وقتی نان را با وردنه روی سنگ پهن می کرد دیگر موسیقی دوران کودکی ام را خلق می کردو نانی بر سفره مان می گذاشت که طعمش جاودانی است در وجودم.

در ظفرآباد گروهی سیاه پوست نیز بودند که کارهایشان از این دست نبود . مش ددو یکی از اینها بود قدی بلند داشت و شیارهای پاشنه ی پایش حکایت از پیمودن راهی دراز داشت .بعدها که افروز -خواهرم - به تانزانیا رفته بود و گروهی از شیراز یها را با همان نام شیراز ی در ان جا دیده بود اصل و نسبشان بیشتر بر من هویدا شد. مش ددو را سالی دو سه بار بیشتر نمی دیدم چون برای پاک کردن گندم به باغ می آمد و زیر همان درخت بنه که خاله قیسو نان می پخت گندم ها را پاک می کرد و آماده ی آسیاب.

    ادامه دارد.


+ نوشته شده توسط niayesh در چهارشنبه چهارم آبان 1390 و ساعت 11:4 |

هنوز

به امید آمدنت پنجره ها بازند

هرچند

این کهنه دیار را دیگر

               امید بهاری نیست.

+ نوشته شده توسط niayesh در دوشنبه هجدهم مهر 1390 و ساعت 11:15 |


چشم بر می بندم

برهرچه هست

 جز انتظارت
 
که

تمام خیال من است!
+ نوشته شده توسط niayesh در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390 و ساعت 10:7 |

وقتی که خانه نیستم

کلید را دم پله اول

زیر همان گلدان سفال همیشگی گذاشته ام

رویایت اگر آمد

              پشت در نمی ماند.

+ نوشته شده توسط niayesh در چهارشنبه سی ام شهریور 1390 و ساعت 9:17 |


Powered By
BLOGFA.COM